ميگن وقتي سال نو مي شه، همه چيز دوباره از نو آغاز مي شه،

يه تحول اساسي در جهان رخ مي ده، يه دگرگوني.همه چيز تازه ميشه.

رنگ سبزي که به طبيعت شادابي خاصي مي بخشه توي هيچ فصل ديگه اي ديده نميشه.گلها اونقدر زيبا و سرحال هستند که هيچ دستي دل چيدنشونو نداره.

يواش يواش سرو کله پروانه ها هم پيدا ميشه که رنگ بالاشون خودش عالميه.پرنده ها يه جور ديگه مي خونن ، يه جور ديگه پرواز مي کنن، هيچ کدومشون تنها نيستن، همه يه جفتن.اگه خوب دقت کنيم متوجه مي شيم که همه چيز حالتي رويايي و عاشقانه به خودش گرفته.ولي توي اين دنيايي که عشق از سر گرفته شده و همه کائنات يه جوري دل همديگرو بدست ميارن و مي برن....فقط آدميزاده که دور و بر خودشو شلوغ کرده و هيچ توجهي به اين قضيه نداره و تقريبا ديگه داره از يادش  مي ره.همه چيز براش رنگ معامله و دو دو تا چهارتا گرفته.

ديگه عاشقي براش اهميت سابق رو نداره، ارزشش رو از دست داده.شايد اون قدر بي اطميناني و با شرايط و سنت هاي غلط و دست و پاگير زياد شدن که اون تصميم گرفته به چيزاي ديگه بپردازه، اموري که حداقل درش شکست عاطفي نياشه.اين گونه افراد از ترس اين که مبادا عاشق بشن ، بي عاطفگي و ناجوونمردي رو تمرين مي کنن.آره ، چون عاشق شدن ظرفيت مي خواد ، شجاعت مي خواد.بعضي از اين آدما شهامت عاشق شدن را دارن ولي ظرفيتشو ندارن و با کارهايي که انجام مي دن عشق رو خدشه دار و بي اعتبار مي کنن و بعد مدام سعي مي کنن که که تقصير رو گردن همديگه و يا روزگار بندازن و با اين که در نهايت خودشونو بدشانس و بداقبال خطاب کنن.

ولي در اين بين کساني هم هستن که مشق عشق مي کنن، درس عاشقي مي خونن، درس عاشقي مي دن.عشق اجتناب ناپذيره، چون بخشي از وجود پروردگاره که در روح آدمي نقش بسته.نميشه ناديده گرفتش، نمي توني باهاش مبارزه کني.چون از وقتي که در خونه دلتو بزنه ديگه صاحب خونه ميشه...عشق يه مهمون ناخونده است..که وقتي خودت خبر نداري مي ياد و مهمونت ميشه.

دوستي مي گفت : عشق اونيه که وقتي چشم ها با هم روبرو شدن و نگاه‌ها با هم تلاقي کردن، ته دل هر دو بلرزه.عشق واقعي و موندنيه که دو جانبه باشه، تکرو نباشه، صادقانه باشه، فرمانده نباشه، بي غرض و بي طمع باشه، با گذشت و بي توقع.

مي گن خداوند به آدمي دو تا گوش، دو چشم، دو دست، دو پا، دو کليه...ولي يه قلب داد....چون دومي شو در سينه شخص ديگه اي گذاشته.به خاطر همينه که عشق واقعي آرامش مي آره چرا که مکملش رو پيدا کرده، چون ديگه تنها نيست.دو تا قلب خيلي کارا مي تونن بکنن، همون طور که دو تا دست...دو تا پا....يا کمک همديگه کارهاي بزرگي انجام مي دن.دو تا قلب مي تونن يه خونه بسازن، يه زندگي رو تشکيل بدن، يه دنيا رو بنا کنن...يه دنياي تازه پر از عشق و محبت.وقتي دل ها به هم نزديک بشن ديگه مانعي وجود نداره، فاصله ها از بين مي ره، دنيا جور ديگه اي مي شه.عاشق از دريچه ديگه اي به اطرافش نگاه مي کنه و همه چيز به نظرش زيبا و جذاب مي آد.

با دوستام دور هم نشسته بوديم و حرف از سال جديد شد....پرسيدم راستي بچه ها شما واسه سال جديد چه برنامه اي داريد؟

جواب ها متنوع بودند .ولي يکشون کاملا با بقيه فرق داشت.چيزي که شايد تو دل خيلي از ماها باشه ولي شهامت گفتنش رو نداشته باشيم و شايد هم براش وقتي رو نگذاشتيم.اون گفت:

« من مي خوام عاشق بشم» و اين جوابيه که براش آمادگيه لازم بوجود آمده و قبلا روش فکر شده بود.

عاشق بودن و عاشق موندن لازمه يه زندگي بدون نقص و کامله، خلاء و کمبود در هر زندگي وجود داره چون هر کسي آرزوي چيزي را در دل مي پرورونه که البته اونا بوسيله چيزاي ديگه هم ميشه جايگزين کرد.اما فقدان عشق و محبت با هيچ چيز و هيچ روشي جبران نمي شه.

و تو؟ تو چقدر براي سال جديد آمادگي داري؟ چه برنامه متفاوتي داري؟ چقدر مي خواي تغيير کني؟ به عشق فکر کردي؟ آيا براي عاشق شدن يا عاشق بودن وقت داري؟

خيلي از ماها عشق رو در نزديکي خودمون داريم ولي گمش کرديم.شايد هم اونو حق مسلم خودمون مي دونيم.فکر کردي اگه از دستش بدي چي ميشه؟ تا به حال بهش گفتي :« دوست دارم» ؟

عشق دليل نداره.محبت بدون دليل به وجود مي ياد .از اين گذشته، توضيح و تعريف هم نداره، ولي نيرومنده، قدرت داره و تو وقتي متوجه قدرتش مي شي که بهش بها بدي.

سال جديد سال عاشقيه، به عشق فکر کن، به تولدش، به وجودش، به رشد و تعاليش، به ارزشش به قدرتش.عشق هديه تولد ماست.روزي که به دنيا اومديم ، خداوند اين هديه رو به ما داد.هديه اي که هيچ وقت کهنه و فرسوده نميشه.پس ما هم از هديه کردن اين وديعه مقدس در سال جديد دريغ نکنيم.

 

تيک...تيک...تيک....تيک.....

سال عشق13 مبارک.

             

* عشق نو مبارک ..... عشق نو مبارک *

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

تو عزيزي ، مهربوني

با تو من مثل ستاره.....که رو بال شب سواره

بي تو من پياده اي که....نفساشو مي شماره

با تو من چراغ مهتاب....که شبا دنيا رو داره

بي تو فانوسي شکسته....که تو کلبه جا نداره

تو پري آسموني، تو عزيزي مهربوني

دلمو به تو سپردم، کاش منو لايق بدوني

تو پري آسموني، تو عزيزي مهربوني

دلمو به تو سپردم، کاش منو قابل بدوني

با تو من مثل يه رودم....مي ره تا دريا وجودم

تا نبودي من نبودم....نمي دونم که کي بودم

دل غصه رو شکستي....لب شکوه ها رو بستي

              تا توي دلم نشستي

به دلامون حلقه بستي....تو شدي تموم هستي

             تا که هستم و تو هستي

تو پري آسموني، تو عزيزي مهربوني

تو پري آسموني، تو عزيزي مهربونی

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

سلام بچه ها...

کيا سفره هفت سين چيدن؟...........

سيب و سمنو...سرکه و سکه....سبزه و سماغ....سير و 

ساعت و آينه و قرآن و تخم مرغ رنگی و تنگ ماهی و .....دلای

عاشق و ....

من از خدا فقط يه چيزی خواستم.می خوام شما هم واسه من دعا

کنيد تا به خواستم برسم.انشا ا... همه به خواستشون

برسن....الهی آمين.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٤

 

سلام بچه ها :

الان دقيقا 20 دقيقه به آخرين پنجشنبه سال 1384 مونده.

چه خوبه که ياد کسايي باشيم که در کنار ما نيستن.

امشب خيلي ها حلوا درست کردن و خيرات دادن...خونه ما هم پر از بوي حلوا و گلاب بود.مي گن اين موقع ها روح آدمايي که فوت کردن به زمين نزديکه

پس واسه شادي روح همه اونا يک صلوات بفرستيم.

خدا بيامرزه همه رفتگانتونو...

پدر بزرگ و مادر بزرگ و دايي و زندايي منم...خدا رحمتشون کنه...

کاشکي زنده بودن و امسال پيش هم بوديم.

خدابيامرز مادربزرگم هميشه مي گفت :

يعني من زنده مي مونم عروسي سارا رو ببينم؟

الهي فداش بشم....به آرزوش نرسيد.آخه من نوه بزرگه بودمو منو از بقيه بيشتر دوست داشت.قربونش برم هميشه وقتي مي خواست صدام کنه اسم همه رو مي گفت تا به من مي رسيد:

آرزو ...آيدا...سينا...فريبا...شهريار.....بعد مي گفت سارا.

پدر بزرگمم ازون ارتشي هاي دو آتيشه بود.هيکل مشا ا... ورزشکاري.

هميشه بهم مي گفت: ماستي...چرا؟...چون هميشه يه دسته گلي به آب مي دادم.مي گفت دختر بايد شير باشه..نه دست و پاچلوفتي.

دايي شهريارمم خيلي مشا ا... خوشکل و خوشتيپ بود.

زن دايي مو هيچ وقت نديدم...چون خارج زندگي مي کرد و يه کاتوليک انگليسي بود.فقط صداشو شنيده بودم.اسمش کاترين بود.و بعد از ازدواج با داييم مسلمان شده بود.بهش مي گفتيم...ژاسمين.

 آخييييييي....خدا رحمتشون کنه.خيلي وقته به خوابم نيومدن.

مامان جون خوبم...باباجون مهربونم...دايي شهريار گلم....سال نوتون مبارک.

(الان دارم فاتحه مي فرستم).......

روحشون شاد.....

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٤

 

Love is the greatest feeling

عشق يک احساس خوشايند است

Love is like a play

عشق مثل بازي است

Love is what I feel for you

عشق احساسي است که من نسبت به تو دارم

Each and every day

هرجا و هر روز

Love is like a smile

عشق مثل يک لبخند است

Love is like a song

عشق مثل يک موسيقي است

Love is a great emotion

عشق مثل يک هيجان عالي است

That keeps us going strong

ما زندگيمان را محکم نگه مي داريم

I love you with my heart

من تو رو دوست دارم در قلبم

 

My body and my soul

در وجود و روحم

I love the way I keep loving

من دوست دارم عشقمان را نگهداريم

Like a love I can't control

مثل عشقي که خارج از کنترل است

So remember when your eyes meet mine

بخاطر مي آورم زماني که چشمانت با من برخورد کرد

I love you with all my heart

من تو را با تمام قلبم دوست دارم

And I have poured my entire soul into you …

و من  جاري مي شوم در روحم به سوي تو....

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤

 

سلام به همه دوستای گلم.:

يه آهنگ بسيار زيبای برره ای از dj bagoor براتون اينجا گذاشتم که

می تونين دانلودش کنيد. اينم هديه سال نو من به شما

عزيزان...اميدوارم خوشتون بياد.

وريد گوش وکنين...حالشو وبرين....

 

دانلود

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤

 

من براي مردم اين شهر ، زيادي  غريبه ام ، بايد  بروم ، حتي   كفش هايم  را ، با خود نمي برم ،تا غبار  كوچه هاي  اين شهر ، همراهم نباشند ...

دوشنبه  از خودمان است ،بنشين و بلند بلند  سكوت  حرف هاي مرا گوش كن  هر كس  به ديدنم  آمد مريم و ريواس  دستش  بود ، تو اما  با خودت  كمي  از حروف باران بياور ،حرف هايم تشنه اند.
 راستي دارم  ياد مي گيرم  ساده  دروغ بگويم ،  بگويم حالم  خوب است صدايي  مي آيد ،  صدايي  كه بي شباهت  به ستاره نيست ، صدايي  از پرنده  اي  كه تازه  بوسيدن  را ياد گرفته ، شايد  هم  باز دروغ بگويم ،پرنده اي  كه بوسيدن  بداند  آواز  را فراموش مي كند .
حالا دوشنبه  رو به قبله ي ترانه جان مي دهد ، و سه شنبه  با سلام زاده مي شود در آشيانه ي سه شنبه  دو تخم  كبوتر  چاهي ست ،جوجه ها  كه سر از تخم  در آوردند، سه شنبه هاي  تقويم  پر از پر مي شود ، پر از پرواز .

 

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٤

 

 *الهي خود را از همه به تو وابستم اگر بداري تو را پرستم و اگر نداري خود پرستم نوميد نساز بگير دستم....
*الهي ديگران مست شرابند و من مست ساقي مستي ايشان فاني است

 و از من باقي..
*الهي با بهشت چه سازم و با حور چه بازم مرا ديده ده که از هر نظري بهشتي سازم....
*الهي مکش اين چراغ افروخته را و مسوز اين دل سوخته را و مدر اين پرده دوخته را و مران اين بنده نو آموخته را...
من بنده عاصيم رضاي تو کجاست
تاريک دلم نور و صناي تو کجاست
ما را تو بهشت اگر بطاعت بخشي
آن بيع بود لطف و عطاي تو کجاست

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٤

 

شیدا (بخون تا بفهمي عشق يعني چي؟)

 

مگه میشه یادم بره ! اون همه لحظات قشنگ رو چگونه میتونم فراموش کنم.هیچ صدایی از اطراف نمی اومد.تنهای تنها بودم.اما باید این کارو میکردم.به من گفته شده بود که فقط دو ماه فرصت دارم.زندگی فقط برای من دو ماه دیگه ادامه داشت ، فقط دو ماه! حالا باید خیلی کارا می کردم،ولی از همه اونا مهمتر شیدا بود!

همیشه نگران شیدا بود،حتی الان!حالا که قراره نباشه ،حالا که باید برای رفتن آماده بشه! تکلیف شیدا چی بود؟

اون تصمیمشو گرفته بود.یه روز ابری تو خیابون خلوت ، کنار یه درخت قدیمی ، شیدا رو از خودش رنجوند! طفلی شیدا باورش نمی شد. مات و مبهوت به حرفای اون گوش می داد .شیدا هر چی اصرار می کرد فایده نداشت.اون تصمیمشو گرفته بود.

زندگی قشنگ شیدا نباید به خاطر من خراب بشه ، روی این کره خاکی خیلیا هستن که دوست دارن یکی مثه شیدا رو داشته باشن.اون باید خوشبخت بشه.فقط کافیه از من بدش بیاد !

ماه داشت به شیدا نگاه می کرد و ستاره ها هم آسمونو واسه شیدا تزیین کرده بود.شیدا با خودش فکر می کرد ، به حرفای قشنگی که به هم می زدن، فکر می کرد.به خیال هایی که تو ذهنش با اون ساخته بود ، فکر می کرد.به لحظه هایی که با هم بودن فکر می کرد.شیدا گیر کرده بود.نمی دونست باید چی کار کنه ، فقط می دونست اشکاش بدجوری دارن صورتشو خیس می کنن.

اون تنهای تنها نشسته بود و داشت به شیدا فکر می کرد.براش سخت بود اما می خواست شیدا فراموشش کنه، این طوری مرگ اون زیلد شیدا رو اذیت نمی کرد!

خورشید چهار ماه داشت طلوع می کرد و اون هنوز داشت زندگی می کرد.چرا؟

قرا دو ماه بود!چرا هنوز زنده بود!خوابید در حالی که مدام با خودش فکر می کرد .اون شب خواب عجیبی دید .اون در کنار دریا ایستاده بود.به اطراف نگاه می کرد که یه ماهی از توی دریا بیرون اومد کنارش .

-       چی شده ؟ اینجا چی کار میکنی؟

-       یه سؤال دارم به من گفته بودن فقط دو ماه زندم و بعد میمیرم اما . . .

-       اما هنوز زنده ای!

-       آره! می خوام بدونم چرا ؟ من دیگه مریض نیستم، یعنی معجزه ای شده؟

-       شاید!

-       آخه چطوری؟ برای چی؟

-       یه نفر برات دعا کرد!

دریا طوفانی شد.

-       کی برای من دعا کرده؟

-       یه نفر که همیشه از خدا خواسته تو هر جایی که هستی سلامت باشی و هیچ خطری تهدیدت نکنه!

-       کی؟

-       یه نفر که بدجوری دلش شکسته !

-       کی؟

-       یه نفر که احساس پاکش به تو خیلی قشنگه!

اون تکون عجیبی خورد .به ماه نگاه کرد .یه صورت ! آره صورت شیدا بود که ماه نشون می داد.

یه دفعه از خواب بیدار پرید ! عرق سردی همه صورتشو پوشانده بود.جرأت نگاه کردن به ماه رو نداشت.حالا اون زنده بود و باید به دنبال شیدا می رفت.

طول کشید اما هر طوری بود پیداش کرد.اشک تو چشای هر دوتاشون حلقه زده بود. یه کلام قشنگ بغضشونو ترکوند: « دوست دارم ».

حالا اونا پیش هم بودن ، برای هم بودن و باهم خوش بودن.اون روزها برای کار می رفت  به عشق این که شب بر می گرده کنار شیدا  و شیدا هم می موند به عشق این که اون بر می گرده!

اون هر روز قبل از رفتنش ، توی یه دفتر ، یه جمله قشنگ برای شیدا می نوشت.

روزها گذشت .یه شب دیگه از راه رسید و اونا به امید یه طلوع دیگه چشاشون رو بستن ، اما . . . فردا فقط این چشم های شیدا بود که باز شد و طلوع خورشید رو دید!!!! اون برای همیشه خوابیده بود.

شیدا در حالی که اشک توی چشماش حلقه زده بود ، دفتر رو باز کرد و ورق زد.توی صفحه اول نوشته شده بود: « دوست دارم بی اندازه »

در صفحه دوم نوشته شده بود : « باتو قشنگی های زندگی برایم معنی می شوند»

شیدا تک تک صفحه هارو خوند تا رسید به صفحه آخر.

توی صفحه آخر نوشته شده بود : « امروز دو ماه از باهم بودنمون می گذره و من با تو خوشبختم ! به امید فردا »!!!!!   

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤

 

نفس . . .

وقتي مياي صداي پات از همه جاده ها مياد،

انگار نه از يه شهر دور كه از همه دنيا مياد

تا وقتي كه در وا ميشه لحظه ديدن مي رسه،

هرچي كه جادست رو زمين، به سينه من ميرسه

اي كه تويي همه كسم، بي تو مي گيره نفسم

اگه تورو داشته باشم، به هرچي مي خوام ميرسم

 

وقتي تو نيستي قلبمو واسه كي تكرار بكنم

گلهاي خواب آلوده رو واسه كي بيدار بكنم

دست كبوتراي عشق . . .واسه كي دونه بپاشه

مگه تن من مي تونه . . . . بدون تو زنده باشه

اي كه تويي همه كسم . . .بي تو مي گيره نفسم

اگه تو رو داشته باشم، به هرچي مي خوام ميرسم

 

عزيزترين سوغاتي غبار پيراهن تو

عمر دوباره منه،ديدن و بوييدن تو

نه من تورو واسه خودم نه از سر هوس مي خوام

عمر دوباره مني تورو واسه  . . . نفس مي خوام

                      

                          تو رو واسه نفس مي خوام . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤

 

با توام سهراب....

با تو ام اي سهراب ، اي به پاکي چون آب ، يادته گفتي بهم ،تا شقايق زنده است ،زندگي بايد کرد.نيستي سهراب که ببيني که شقايق هم مرد ، ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد؟ يادته گفتي بهم ،اومدي سراغ من،نرم و آهسته بيا ،که مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو،اومدم آهسته نرمتر از يک پر قو، خسته از دوري راه ،خسته و چشم به راه.يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار،فکر کنم شدم دچار،تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه،آره تنها باشه ،ياره غم ها باشه ،يادته مي گفتي گاه گاهي قفسي مي سازم ،مي فروشم به شما ، تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست ،دل تنهايي تان تازه شود،ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه ،ساحل يه نفسه،نيست که تازه کنه اين دل تنهاي منو. پس کجاست اون قفس شقايقت؟ منو با خودت ببر به قايقت،راست مي گفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود آره،کاشکي دلشون شيدا بود،من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب،تو خودت گفتي بهم ، بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤

 

با سلامي دوباره....(امشب شب شيطونيه....فقط ترو خدا مراقب باشين)

امشب مي خوام از چندتا از دوستاي گلم تشکر کنم.که با خوندن دلتنگي هاي من

از 100ها کيلومتر فاصله و شايد در همين نزديکي ها...باعث مي شن ديگه احساس تنهايي نکنم.دوستايي که فقط مي تونم درد و دلاشونو تو وبلاگم بخونم..همين و بس. اما...اينم خودش دنيايي ارزش داره.

اول از همه از دوست خوبم آقا محمود (hadiseeshgh.persianblog.ir..www )تشکر مي کنم که با مطالب قشنگش باعث مي شه روح آدم تازه بشه و معناي قشنگ عشق و بهتر درک کنه.

دوم از آقا وحيد (www.tanha-pesar.persianblog.ir ) که با تنهايي هاش و نوشتن احساسات ساده و پاکش به ما درس سادگي مي ده.

سوم از شب يلداي عزيز...( www.eshghekhodavande.persianblog.ir)که وبلاگش خيلي قشنگه...و ممنونم ازش که هميشه به وبم سر مي زنه.

و از نازنين عزيز که فقط مي تونم بهش بگم خيلي باحالي...اي ول.

و از يه رهگذر غريب..(؟ ).که دل پري از دست اين روزگار داره...و هميشه با آفلاين هايي که مي ذاره منو خوشحال مي کنه.

و... بقيه دوستان خويم از جمله :

آقا سينا..(  ww.sinagraphic.persianblog.ir )

زهرا خانوم...(  www.zh1365.persianblog.ir. )

پونه (www.badbiiz84.persianblog.ir. )

خاتون (www.khatoonmantoy.persianblog.ir )

و....ساير دوستان گلم.

اميدوارم سال جديد واسه همتون پر از شادي و نشاط باشه.

و يه خبر ديگه اينکه شايد من در سال جديد اسم وبلاگم و عوض کنم و مي خوام همه شما دوستان نظر خودتون رو بديد و منم از پيشنهادهاي قشنگتون استفاده کنم.باز ممنونم دوستاي گلم.

ارادتمند همه شما : سارا

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤

 

سلام بچه ها...خوبين؟...خوشين؟...خوب خدا رو شکر.

می خوام يه بيت از حافظ بنويسم و نظرتونو در موردش بدونم.

 

شاهد آن نيست که مويی و ميانی دارد* بنده طلعت آن باش که آنی دارد

شيوه حور و پری گرچه لطيف است ولی*خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد. 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤

 

love the way you look at me

عشق مسير نگاه تو به من است

Your eyes so bright and browne

چشمان تو براق و روشن است

I love the way you kiss me

من طريقه بوسيدن تو را دوست دارم

Your lips so soft and smooth

لبهاي تو نرم و ملايم است

I love the way you make me so happy

روش شاد کردن تو را دوست دارم

And the ways you show you care

و همچنين هنگامي که تو علاقه ات را نشان مي دهي

I love the way you say,  I Love You

دوست دارم وقتي مي گويي دوستت دارم

And the way you're always there

و دوست دارم تورا هر جا که باشي

I love the way you touch me

روشي که تو مرا لمس مي کني دوست دارم

Always sending chills down my spine

........................................

I love that you are with me

دوست دارم وقتي تو با من هستي

And glad that you are mine

و خوشحالم از اينکه تو مال من هستي.

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤

 

كاريكلماتور

 

v           آيا براي نشان دادن درون، آينه اي هست؟

v           در امواج صدايت، محبت موج سواري مي كند.

v           براي رسيدن به قله، بايد از دره ها بگذري.

v           گل هاي قالي را بوييدم.

v           باغ سكوت، پر از گل هاي نشكفته است.

v           هر سكوتي رنگ و بوي خاص خودش را دارد.

v           جاي خالي كوه را، در دره احساس مي كنم.

v           سيب ، به اندازه توانايي اش بزرگ است.

v           درختان، ارتباطات زيرزميني دارند.

v           قلب آدم برفي، سفيد است.

v           براي تماشاي تخيلات خود، چشمانم را مي بندم.

v           آيا تو مي تواني، برگ برگ درختان را بخواني؟

v           سر حرف را مي بندي ، سر سكوت باز مي شود.

v           گاهي براي خودت دستي تكان بده!

v           رودخانه خود را در خوشي دريا غرق مي كند.

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤

 

I love you so deeply                                                 

I love you so much

I love the sound of your voice

And the way that we touch

I love your warm smile

And your kind, thoughtful way

The joy that you bring

To my life every day

I love you today

As I have from the start

And I'll love you forever

With all of my heart

من تو را عميقانه دوست دارم

من تو را خيلي دوست دارم

من آهنگ صداي تو را دوست دارم

و طريقي که ما همديگر را لمس مي کنيم

من لبخند گرم تو را دوست دارم

مهرباني تو انديشمندانه است

موجب شادي تو مي شود،

در زندگي من هر روز

من امروز تو را دوست دارم

بيشتر از زماني که عشقمان آغاز شد

و من تو را تا ابد دوست خواهم داشت

با تمام قلبم...

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٤

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٤

 

نه....نرو! صبر کن.

قرارمان اين نبود....

بايد سکه بيندازيم

اگر شير آمد : ترديد نکن که دوستت دارم

اگر خط آمد : مطمئن باش دوستدارت هستم

....صبر کن سکه بيندازيم

اگر دوستت نداشتم...آن وقت برو.

******************

بالاخره راز زندگي را دريافتم.

سه چيز است :

عشق، عشق و ..... عشق!

***************

مي بيني؟! همه چيز مي گذرد:

آب، ثانيه، روز، عمر ....

اما...

عشق مي ماند در : قلب من

در : تار و پود اين زندگي

****************

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٤

 

 *هيچ چيز جز قلبم *

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به خورشيد گفتم: گرمي ات را به من بده تا به تو بدهم، گفت:

دستانش گرمي مرا دارند.

به آسمان گفتم: پاکي ات را به من بده، گفت: چشمانش پاکي مرا دارند.

از دشت ، سبزي زندگي اش را خواستم، گفت:

زندگي اش سبزتر از توست.

از دريا بزرگي و آرامشش را خواستم، گفت:

قبلت به اندازه اقيانوس است و آرامشت نيز.

از ماه تابندگي صورتش را خواستم، گفت:

وقتي نگاهش مي کنم خجل مي شوم.

يه فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزي زندگي ات بزرگي و آرامش قلبت و صورت ماهت هيچ ندارم که به تو هديه کنم جز...

اين......بگير نترس، مي تپد براي تو......و من چيزي ندارم جز قلبم.

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤

 

وقتي جاي خنده، غم مي شينه روي لبام

تشنه نوازشم ، خسته از خستگيام

وقتي که دستاي من گرمي دستي مي خواد

وقتي يه لحظه خوشي به سراغم نمي ياد

تو مي توني غمام و خواب کني

گونه هاي خيسم و پاک کني

تو مي توني دلمو شاد کني

من و از درد و غم آزاد کني

***************

You can do it...may be

You are the one for me

***************

تا هميشه عاشقت، تو هميشه عاشقي

تويي که مصوب لذت دقايقي

به تن مرده من تو مي توني جون بدي

به رگاي خشک من قطره قطره خون بدي

 وقتي که شب مي رسه، آسمون سياه مي شه

غم و غصه تو دلم قد يه دنيا مي شه

وقتي که دستاي تو، خونمو در مي زنه

دل من پشت ديوار از خوشي پرپر مي زنه

 تو مي توني غمام و خواب کني

گونه هاي خيسم و پاک کني

تو مي توني دلمو شاد کني

من و از درد و غم آزاد کني

تو مي توني....تو مي توني....

(تقديم به يه دوست خوب)

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤

 

You're my man, my mighty king

And I'm the jewel in your crown

You're the sun so hot and bright

I'm your light-rays shining down

 

You're the sky so vast and blue

And I'm the white clouds in your chest

I'm a river clean and pure

Who in your ocean finds her rest

 

You're the mountain huge and high

I'm the valley green and wide

You're the body firm and strong

And I'm a rib bone on your side

 

You're an eagle flying high

I'm your feathers light and brown

You're my man, my king of kings

And I'm the jewel in your crown

 

 

تو مرد من هستي،پادشاه نيرومند من                                                           

و من جواهري بروي تاج تو

تو خورشيدي، گرم و سوزان

و من اشعه هاي درخشان تو

تو آسماني پهناور و آبي هستي

و من ابرهاي سپيد هستم در سينه تو

من يک رودخانه پاک و حقيرم

چه کسي پيدا مي کند در اقيانوس تو مرا

تو يک کوه بزرگ و مرتفع هستي

و من يک دره سبز و دور از دسترس

جسم تو هست قوي و ثابت

و من يک جسم نحيف در کنار تو

تو يک باز هوايي بزرگي

و من پرهاي روشن و قهوي رنگ تو هستم.....

تو مرد من هستي،پادشاه نيرومند من 

و من جواهري بروي تاج تو

                                                       

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٤

 

سلام عزيزم....سلام آقا......سلام  مهربونم.

سلام بهترين....

خسته نباشي

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٤

 

سلام بچه ها..امروز که داشتم تو کامپيوترم می گشتم..

به دو تا عکس برخوردم..که فکر کنم شما هم خوشتون بياد...

اين دو تا عکس بچگی من هست..در ۶ ماهگی و ۱ سالگی.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٤

 

با تو لحظه هام پر از نور بي تو تاريكه وسرد

مثل خورشيد حضورت دنيا دور تو مي گرده

گلاي سرخ تو باغچه همشون ارزوني تو

منو از خودم گرفته ، عشق آسموني تو

همه ترسم ازاينه تو رواز دست بدم آخر

نبايد عقربه هارو بذارم برن جلوتر

كاشكي خيلي پيش از اينها،عشق من تو رو مي ديدم

آخه من تو شهر چشمات به خود خودم رسيدم

اومدي با ترن صبح ، از يه شهر دور و بي نام

تو يه تعبير قشنگي ، واسه تموم خوابام

مثل خواب معبدي دور ، كه پر از راز و نيازه

پرم از محبت تو . . . . پرم از يه عشق تازه. . . يه عشق تازه!!

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٤

 

My wish …

 

If I could have just one wish

I would wish to wake up everyday

To the sound of your breath on my face

The warmth of your lips on my cheek

The touch of your fingers on my skin

And the feel of your heart beating with mine

Knowing that I could never find that feeling

With anyone other than you….

 

 

اگر من بتونم فقط يک آرزو داشته باشم

من آرزو مي کنم که بلند بشم هر روز

با صداي نفس تو بروي صورتم

 با گرمي و حرارت لبهاي تو بروي لبهايم

با لمس انگشتان تو بروي بدنم

و با احساس قلب تو در حرکت ذهنم

مي دونم که من هرگز نمي تونم اين احساس رو داشته باشم

با کسي غير از تو.....

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي

آره بازم منم همون ديوونه هميشگي

فداي مهربونيات، چه مي کني با سرنوشت

دلم برات تنگ شده بود، اين نامه رو واست نوشت

حال منو اگه بخواي ، رنگ گلاي قاليه

جاي نگاهت بدجوري، تو صحن چشمام خاليه

يه خاطرت مونده يکي، هميشه چشم براهته

يه قلب تنها و کبود، هلاک يک نگاهته

***************

عزيز دلم ، فداي مهربونيات بشم الهي. تنهام...الان 3-2 ساعتيه

که دارم به تو فکر مي کنم.نمي دوني يادت چه غوغايي تو دلم بپا کرده.

قربونت برم....خيلي دوست دارم.

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

 

 

وقتي که آفتاب از مشرق در مياد

شب تيره من بازم به آخر مياد

يه جرعه عشق و يه آسمون نقاشي

برام کافيه اگه تو هم کنارم باشي

تن گرم تو ظهر مرداديه

رنگ روياهات ، آسمون آبيه

وقتي عشق و تو چشات ديدم

دوست دارم و شنيدم

فهميدم عاشقي، واسه دل لايقي

بجز تو کسي نديدم

باز منو صدا کن....

با نگاه مستت، باز منو نگاه کن.....

لبهاي غنچه تو گلهاي باغمه

بوسه هاي گرمت ، آتيش داغمه

وقتي مست مي شه اون چشات

غصه مي شينه تو نگات

مي ميرم واسه يه بوسه از لبات

آخ.....نگو که نميشه.......

باز منو صدا کن....

با نگاه مستت، باز منو نگاه کن.....

باز من صدا کن...........!!!

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

اينجا چراغي روشن است

 در قلب ِ من ؛

نترس !

 راه را درست آمدي ...

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٤

 

« خانه دوست کجاست ؟ »

در فلق بود که پرسيد سوار

آسمان مکثي کرد

رهگذر شاخه نوري که به لب داشت با تاريکي شن ها بخشيد.

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت :

نرسيده به درخت،

کوچه باغي است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.

مي روي تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ سر بدر مي آورد

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي

دو قدم مانده به گل

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد

در صميميت سيال فضا ، خش‌ خشي مي شنوي:

کودکي مي بيني

رفته از کاج بلندي بالا ، جوجه بردارد از لانه نور

و از او مي پرسي...

خانه دوست کجاست؟

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٤

 

Love`s Bliss

At times I think of kissing you

And all the things I`d love to do

Expressing all the things I feel

And prove that all this is real                                             

                                                             

                                                            Y   

 

And passion finds the way to rise

There simply is no compromise

To loving you the way I must

Through exercising passions lust

 

                                  Y

  

And then ,ther is that quiet time

Whit love fulfilled and all`s sublime

And as I lie besaide you there

I`m filled with acstasy that`s rare

 

Y                

 

Perhaps one day I`ll see his fase

And I feel his loving ,warm embrace

And then I`ll know whit our first kiss

The meaning of a lover`s bliss

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٤

 

سلام اين عکس و تقديم می کنم به همه برو بچه های وبلاگ نويس.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤

 

با آرامش سرما، درختان به رويا رفتند و گل ها بار ديگر لباس خواب پوشيدند تا باز زيباترين احساس را تجربه کنند.

آسمان گريه فرح سرداد و اشک هاي سپيدش تن پوش عروسي زمين شد.

تعبير سايه نياز شد و خاطره خيس پنجره تا بي کران ها در غربت ماند.حضور آه تا خنده ادامه يافت و کائنات جشن باز آفريني از سر گرفتند.

تدبير بي قراري عالم، سراسر لبانش بود و رقص سرخ آن بروي لبهاي من پاکترين حادثه را پيش کش کرد.

بوي هوايش چون نفسي پر از خواهش در دلم نشست.

صداي دلنشينش، خوش ترين آوازها را به نيايش آورد.

آرزوي نور برآورده شده بود.

چون خواستمش خدايم هديه ام داد و چون مي پرستمش تا هميشه در کنارم خواهد ماند.

نام تو آن روز نه نام تو بود بلکه با حضورت فرشتگان به ستايش پرداختند.

تو در من متولد شدي و من بي پروا و خالصانه تا نهايت بي نهايت

 مي بوسمت.

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤

 

( سلام بچه ها من اين آهنگ و خيلي دوست دارم واسه همين نوشتم تو وبلاگم اميدوارم شما هم خوشتون بياد. )

خلاصه اولين لحظه ديدار

قسم خورديم براي هم بشيم يار

ولي تنها شدم تا که تو رفتي

گذاشتي منو با دلم گرفتار

راضي شدي به مردن غرورم

به يادتم اگرچه از تو دورم

******

منو تنها نذار، روقلبم پا نذار

به ديدن دلم فقط بيا يه بار

خودم قربونيتم، يار جون جونيتم

ميون عاشقات منو نذار کنار

من اولين و آخرين خريدار نگاتم

هنوزم عاشق لحظه ديدار چشاتم

******

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤

 

سلام(همرا با بي حوصلگي):

ديشب خيلي حوصله ام سر رفته بود. رفتم بيرون يه دوري زدم اما...دلم باز نشد...اومدم خونه...يه آهنگ گوش دادم گفتم شايد يادم بره..اما نشد چون آهنگي که گوش دادم منو به ياد تو انداخت.نمي دونم چرا نمي تونم يه لحظه بهت فکر نکنم.مثه پيچک پيچيدي به تموم وجود من.

دلم برات خيلي تنگ شده.خيلي وحشتناکه آدم کسي رو دوست داشته باشه..اما ازش دور باشه.نتونه ببينتش.خيلي سخته.مي دونم که مي فهمي چي مي گم.هر روز صبح که از خواب بيدار ميشم احساس مي کنم يه چيزي گم کردم...يا يه چيزي کمه.خوب دست خودم که نيست .....

نمي دونم تا کي بايد توي روياهام سير کنم.؟تا کي مي تونم صبر کنم؟.اما...به قول سهراب: اندکي صبر سحر نزديک است.

شايد راست مي گن..وقتي از کسي دوري عشقت بهش بيشتر مي شه.اما اين دوري تا کي؟

فکر مي کني اين طرز تفکر يعني عشق يا ديوونگي؟

باباجون خوب ايني که تو سينمه اسمش دل..منم نمي تونم کاريش کنم..

به قول برو بچ:

دوست دارم مي دوني که اين کار دله...

گناه من نيست تقصير دله....

اين دل من خيلي لجبازه..هي بهش مي گم خوب صبر داشته باش.

هي مي گه...نمي خوام نمي خوام...عجب دلي دارم من؟

چقدر هم لوسه...هي نق ميزنه...مثه بچه کوچولوها که يه چيزي مي خوان..هي پاشونو مي کوبن زمين لوس مي شن.

اَاَاَاَاَاَاَاَاَه..........يکي نيست بگه نه به اون موقع که هيچي واست مهم نبود..نه به الان که داري خودتو مي کشي.عجب بدبختي گرفتار شديما.

يکي به من بگه آخه من چي کار کنم؟

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤

 

يک بار خواب ديدن تو به تمام عمر مي ارزد...

 

يک بار خواب ديدن تو به تمام عمر مي ارزد ،پس نگو..نگو که روياي دور از دسترس خوش نيست...قبول ندارم.گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايي است، تاب و توانش بيش از اينهاست..

دوستت دارم و تاوانش هر چه باشد،..... باشد.

دوستت خواهم داشت بيشتر از ديروز...باکي ندارم از هيچ کس و هرکس ...چون تو را دارم عزيز دل.

يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بربخورد...نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد

راهي نروم که بيراه باشد...خطي ننويسم کخ آزار دهد کسي را

کاري نکنم که به قانون تو بربخورد

يادم باشد که روز و روزگار خوش است...همه چيز روبراه است و بر وفق مراد.

خوب ....تنها دل ما که دل نيست..آره!

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٤

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٤

 

همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب ؟ چيست در همهمه دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد؟

روي اين آبي آرام بلند، که تو را مي برد اينگونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام؟

....که تو چنديد ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري؟

اما من.....

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها....

من به اين جمله نمي انديشم.

من... مناجات درختان را هنگام سحر، رقص عطر گل يخ را در باد

نفس پاک شقايق را در سينه کوه، صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاينده هستي را در گندم زار، گردش رنگ و طراوت را

 در گونه گل همه را مي شنوم....مي بينم.

اما من ....به اين جمله نمي انديشم.

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

اي سراپا همه خوبي...تک و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت...همه جا...من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را تنها تو بدان....

تو بيا، تو بمان با من تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب...

من فداي تو ...به جاي همه گل ها تو بخند.

اينک اين من...من که به پاي تو درافتادم باز...

ريسماني کن از آن موي دراز...تو بگير...تو ببند...

تو بخواه....پاسخ چلچله ها را تو بگو.

من همين يک نفس از جرعه جانم باقي است.....

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش!

 

****فريدون مشيري******

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٤

 

روزها و شب هاي بسياري در انتظار تو، برآمدن و فرو رفتن خورشيد را مشتاقانه نگاه کردم و روئيدن ستاره ها را ستودم.آسمان را به ياد پيراهن تو شناختم و سپيده صبح را در آغوش تو پيدا کردم.در شعر شاعراني چون حافظ شيرازي ، در تصوير ستارگاني که به ستايش خداوند بودند و در نامه اي عاشقانه تو را ديدم.

اگر به کوهستانهاي بلند و به جستجوي عشق رفتم ، بهانه ام تو بودي.اگر به دريا سلام کردم، اگر دستها و پلکهايم را در موزون ترين چشمه ها شستم ، به خاطر چشمان تو بود ، اگر از نيلوفرها و ققنوسهاي بهشت نوشته ام به خاطر تو بوده است.

با تو و در کنار تو گوشه گوشه دنيا زيباست.با تو همه افقها، بارانها، درخت ها و دشت ها ديدني اند.با تو حتي همه دره ها ، ديوارها، خارها، سنگها و کويرها دوست داشتني مي شوند. خداوند را مي توان در چشمان مؤمن تو ديد و زمزمه پرندگان، تپش قلب بيقراران و موسيقي آرام ملکوت را در صداي گرم تو شنيد.شبها بر بلندترين نقطه اتاقم مي ايستم و عطر تو را که هيچ گلي در اين جهان ندارد مي بويم و آنگاه با ياد آغوش گرم تو به خواب مي روم و حس مي کنم بال فرشته ها به صورتم مي خورد ، درونم روشن مي شود و مي خواهم پر بگيرم و به خانه تو برسم.سرم را بالا مي گيرم ، زمين به آسمان نزديک شده است.همه جا را شبيه بهشت مي بينم هزاران بهشت پيش رويم صف کشيده اند ، سبز و با طراوت و وصف ناکردني.از همه بهشت ها مي گذرم .... آنگاه تو را مي بينم که فرشتگان تو را ستايش مي کنند و من دسته گلي را که از قشنگترين باغهاي زمين فراهم آورده ام تقديمت مي کنم و تو را

مي بوسم.....!  

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٤

 

........ميخوام امشب به دلم دستور بدم..ديگه نگيره

ديگه ناله نکنه...ديگه اشک نريزه....ديگه غصه نخوره....

ديگه تنها نباشه...

چرا؟ می پرسی چرا.؟....معلومه..چون تو رو داره...خودتم نباشی...يادت....

خاطرت....حرم نفسات...گرمی دستات....برق نگاهت....همه اينا رو دارم

پس چرا تنها باشم....پس چرا ناراحت و گرفته باشم.....پس چرا...؟؟؟؟

من ديگه تنها نيستم...هميشه تو در دلم...در وجودم...در نگاهم...در يادم....

هستی...اينو مطمئن باش.(به قول برو بچ: هستمت شديد)

تا آخره...آخرش.....تا هر وقت زندم...دوستت خواهم داشت.

تااااااااااااااااااااااااااااا ابد...

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٤

 

بدون شرح......

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٤

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام...

مي خوام از آرزوها بگم....از روياها...از چيزايي که ما تو ذهنمون مي سازيم...و شايد به بعضي ها شم مي رسيم...و گاهي هم نمي رسيم.بچه که بودم..خيلي آرزوها داشتم....وقتي فقط 4 سالم بود...دلم مي خواست وقتي بزرگ شدم ....(نخندينا) ...جنگلبان بشم.دلم مي خواست وسط يه جنگل بزرگ يه کلبه چوبي داشته باشم و خودم تنهاي تنها توش زندگي کنم....کمي بزرگ تر شدم فهميدم يه دختر نمي تونه جنگلبان بشه...پس تصميم گرفتم پرستار بشم و از مريضا مراقبت کنم...ولي يه اتفاق باعث شد تصميمم عوض بشه..اونم اين بود که مادر دوست فرانک که پرستار بود بر اثر انتقال بيماري يکي از مريضها...اونم مريض شد و فوت کرد(خدا رحمتش کنه). ...آره اين جوري شد ديگه...اما اون موقه هنوز با چيزاي جادويي آشنا نشده بودم...تا اينکه با قاليچه پرنده آشنا شدم...و دلم خواست با اون به همه جا سفر کنم و با آدمهاي مختلف آشنا بشم.... ولي اينم نتونست آرزوهاي منو برآورده کنه...تا اينکه يه روز يه چراغ جادو پيدا کردم....اما اون فقط مي تونست سه تا از آرزوهاي منو برآورده کنه.منم گفتم اينم خودش کليه...سه تا آرزو کم نيست.پس آرزو کردم.......آرزو کردم....آرزو کردم.

درسته شايد اون آرزوها هنوز برآورده نشده.اما يکيش برآورده شد.اونم تو بودي.آرزوي من داشتن يه يار مهربون بود.داشتن کسي که دوسش داشته باشم.داشتن کسي که وقتي پيشش باشم احساس امنيت و آرامش کنم..داشتن کسي که يک عمر در کنارش خوشبخت بشم و براش بهترين باشم.و اون غول چراغ جادو تو رو به من داد.

راستي اگه شما چراغ جادو داشتين و مي تونستين سه تا آرزو کنيد چه آرزويي مي کردين؟؟؟؟

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٤

 

نمي دونم چرا هر وقت که مي خوام بنويسم، نمي تونه اوني باشه که من رو ارضاء کنه، يعني به هرحال يه جوري مسير نوشته ام عوض مي شه، حالام که مي خوام بنويسم راجع به چي نمي دونم ؟! اما همين که غربت دلامون واشه خودش نعمتيه.

مي دوني نياز دلامون پر کشيدنه اما نه تا اوج آسمون، که تا غروب سرخ هر چي نگاه غمگينه.دلم مي خواد هميشه يه پله بالاتر باشم، پله اي که منو برسونه به ابرها، جالبه نه؟ وقتي آدم زميني باشه و بخواد آسموني بشه، دلش زندوني قفسه هاي تنگ سينه اش باشه و بخواد به اون دور دورا سرک بکشه.

تا حالا اين حس بهت دست داده که گاهي اوقات دلت ديگه تو سينه ات بند نمي شه، همون موقع که دلت مي گيره، همون موقع که طاقت دلت تموم مي شه.از هرچي يا بهتر بگم از کي؟از خيليها، از اونايي که به دلت سنگ مي زنن، فکر مي کنن که دلاي ما آدما اگه بشکنه، مي شه يه جوري کنارهم چيدش، اما تو که خوب مي دوني ، چيني بند زده که ديگه چيني نمي شه، دلاي ما آدما که.....

دلم مي خواد قاصدک نگاه آدمايي که دوستشون دارم، رو طلوع بي غروب زندگي سوار شه.ابرهايي که هميشه ما رو به ياد تکه اي از بهشت مي اندازن، هميشه يه جايي کنار دلاي آسمونيمون باشن.چتر همه اونايي شم که نمي خوان نم‌نم اشک هاي دلواپسي رو سجاده بي نيازيشون تر شه.

مي بيني خواسته دلاي آدما، هميشه از جنس بلوره.خود ماييم که به بلور آرزوهامون شکل مي ديم.جوري که قالب آرزوهامون درآد. زندگي ما آدما ، رو گردونه همين آرزوها ي کوچيک و بزرگ مي گرده .جايي اي که اين گردونه وايسه  ، ما به آرزوهامون مي رسيم، پس بذار همين جا دعا کنيم:

خدايا !

همه اونايي که دلاشون آسمونيه، نگاهشون بارونيه، خنده هاشون بي رياس، گريه هاشون رنگ يه دنيا شبنمه ، به همه چيزايي که تمناي درونيشونه ، برسن.

دنياي سبز دوستي ها، يه دنياي بي خزونه، اگه باغبون دلامون دريچه ها رو روي هجوم تريدها ببنده.ما براي به ياد هم بودن ، به چند خط نوشته، يه شاخ گل نرگس، يه عکس يادگاري و خيلي چيزهاي ديگه نيازي نداريم.براي اينکه من و تو ياد هم باشيم تنها خاطره هم مي تونه خاطره ساز دوستي هاي ابديمون باشه. خاطره کوچيکي از همه با هم بودنهامون.حالا ديگه تداوم دوستيمون دست خودمونه، به اينکه چقدر نسبت به هم صادق باشيم، بي ريا باشيم و با ايمان.

نمي دونيم کجاي راه دوستي هستيم، ابتدا يا نيمه راه ، اما هر کجا که باشم، بذار آينده دوستيمون رو با اين جمله ، زلال کنم که: دوست دارم دوست خوب من !   

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٤

 

تو را دوست خواهم داشت، آنچنان که خود را

حتي اگر....

تمام عشاق را ديوانه بخواني و عشق را قصه اي بي انجام.

من.....

تو را دوست خواهم داشت بيشتر از آنچه...خود را!!!

****************

هرشب ستاره اي دنباله داري به خانه ات مي فرستم

هر روز شبدري چهار برگ در کفش هايت مي گذارم.

هر لحظه اي برايت دعا مي خوانم

تا زماني که ايمان بياوري که هيچ آرزويي محال نيست.

******************

اگر مي دانستي چقدر دوستت دارم

هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي..

رنگين کمان من!!!

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤

 

ديشب به ياد آن روز بي اختيار گريه ام گرفت .

نمي داني....نمي داني چقدر دوستت دارم .

بيشتر از شعرهايي که در ديوان حافظ وجود دارد .

حتي بيشتر از دوبيتي هاي خيام و باباطاهر .

مي خواهم دستهايت را بسرايم ....

مي خواهم دشت شقايق را با مهرباني قلب تو قياس کنم .

مي خواهم به فرشته ها بگويم : "دلم گرفته کمي برايم دعا کنند" .

همان فرشته هايي که هر روز صبح بوسه اي بر پيشاني

 تو مي نشانند و تو از خواب بيدار مي شوي....

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤

 

نمي دانم خوابم يا بيدار.هرچه هست شوري است وصف ناشدني.

هرچه هست افقي است که پيش رويم قد کشيده و مرا مي خواند.

هرچه هست عشق است و بوي خوش زندگي و عطر نفسهايي که مي تواند به من عمر هزارساله ببخشد. و آغوشي که در آن احساس آرامش کنم. وقتي جيبهايم پر از کلمه است، احساس مي کنم ثروتمندترين دختر جهانم و مي توانم با هرکس مي خواهم حرف بزنم. و درونم را ، عشقم را و احساسم را با کلمه ها بيان کنم.

اما...اما گاهي با وجود کوهي از کلمه که روي هم انباشته شده اند و منتظرند يکي يکي آنها را بردارم و به رشته سخن درآورم و از چشمان زيباي تو و از دستان خسته ات سخن بگويم....

مي بينم....چقدر فقيرم.

مي بينم حتي يک جمله هم نمي توانم حرف بزنم. خوب که نگاه مي کنم مي بينم. چيزهايي هست که از نوشتن و شاعري بالاتر است. کسي که عاشق توست، کسي که در تو غرق شده ، نمي تواند شاعر باشد. آري .. من اعتراف مي کنم شاعر نيستم.

فکر مي کنم گاهي سکوت از هر شعري بهتر است. گاهي نگاه از هر شاعري بهتر شعر مي سرايد. و من از نگاه زيباي تو شعر مي گويم.

من و کلمه ها با هم در يک روز به دنيا آمديم.

هفت روز از اول پاييز را در کنار خدا بوديم و بعد به همراه برگهاي پاييزي از درختان به زمين باريديم. کاش کلمات را نمي شناختم.از اين همه نوشتن و حرف زدن خسته شدم. خوشا به حال کساني که با سکوت حرف دلشان را مي زنند. و به مخاطب خود اجازه مي دهند هرطور که مي خواهد اين سکوت را معنا کند. مي خواهم از اين پس بدون کلمه با تو حرف بزنم.

مي خواهم با سکوت بگويم:

من عاشقم.....مي خواهم بگويم چقدر دوستت دارم.

درست مانند شهيدي که وقتي به خاک مي افتد و از کلمات فاصله مي گيرد و از هر شاعري فصيح تر و تأثير گذارتر سخن مي گويد.

مي خواهم با همه کلمه هايي که در جيب و قلبم دارم.....سکوت کنم، تا تو هر روز مرا بخواني!

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤

 

غروب بود.......

صداي هوش گياهان به گوش مي رسيد

مسافر آمده بود....و روي صندلي راحتي کنار چمن نشسته بود.

"دلم گرفته دلم عجيب گرفته"

تمام راه به يک چيز فکر مي کردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.

"دلم گرفته دلم عجيب گرفته"

و هر چيز ، نه اين دقايق خوشبو که روي شاخه نارنج مي شود خاموش

نه اين صداقت حرفي که در سکوت ميان دوبرگ اين گل شب بوست.

نگاه مسافر به روي زمين افتاد :

چه سيبهاي قشنگي!

حيات تشنه تنهايي است.

و ميزبان پرسيد :

قشنگ يعني چه؟

مسافر جواب داد : قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشکال.

و عشق ....تنها عشق ترا به گرمي يک سيب مي کند مانوس.

و عشق....تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد.

مرا رساند به امکان يک پرنده شدن

ميزبان و نوشداروي اندوه؟

مسافر صداي خالص اکسير مي دهد اين نوش.

ميزبان پرسيد : چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهايي؟

مسافر چقدر هم تنها!!!!

ميزبان _ خيال مي کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي؟

مسافر دچار؟ .... دچار يعني عاشق و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهي کوچک ، دچار آبي درياي بيکران باشد.

ميزبان چه فکر نازک غمناکي!

مسافر و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.

خوشابحال گياهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.

ميزبان نه....وصل ممکن نيست

هميشه فاصله اي هست...دچار بايد بود.

وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد.

و عشق.....عشق ....صداي فاصله هاست

صداي فاصله هايي که غرق ابهامند.

هميشه عاشق تنهاست...و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤

 

چقدر خوب و روشن است نماي چشمان تو

نمي رسد ستاره اي به پاي چشمان تو

به ماه خيره مي شوم فقط گريه مي کنم

دلم تنگ مي شود براي چشمان تو

و هي مرور مي کنم نگاه اول ترا

اگر نمي رسد به من صداي چشمان تو

تو تا پلک مي زني، به سجده مي روم

به پيشگاه اعظم خداي چشمان تو

شبي خراب مي شود حصار فاصله

و آب مي شود دلم به پاي چشمان تو....

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٤

 

فردي باهوش كه در حال سفر كردن بود سنگ با ارزشي را در يك رودخانه پيدا كرد . روز بعد مسافري را ديد كه بسيار گرسنه بود . فرد باهوش بقچه اش را باز كرد تا او را در غذاي خود سهيم كند .

مسافر گرسنه سنگ با ارزش را ديد و از وي خواست تا آن سنگ را به او بدهد .او نيز بيدرنگ سنگ را به آن مسافر گرسنه داد.مسافر در حالي كه به خوشبختي خود مي باليد ، آنجا را ترك كرد. او مي دانست كه سنگ به حد كافي ارزش داردتا او را در طول زندگي تامين كند .اما چند روز بعد برگشت تا سنگ را به صاحبش برگرداند .او گفت : من خيلي فكر كردم و مي دانم اين سنگ چقدر با ارزش است ، اما آن را به شما باز مي گردانم تا شايد چيز بهتري به من هديه دهي.

“به من آن چيزي را بده كه در درون توست

  و تو را قادر ساخته كه اين سنگ با ارزش

 را به من هديه دهي”

 

منبع :www.quickinspirations.com  

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٤

 

تو دستاي عاشق تو جون مي گيره آرزوهاي من

واسه چشماي ناز تو چه آسون مي ميره چشماي من

بي تو ميميرم.......مي دوني يا نه؟

مال من باشي.........مي توني يا نه؟

مي دوني که بي تو ميميرم نباشي...

اگه با کس ديگه اي آشناشي....

من جز تو که ديگه کسي رو ندارم....

ميميرم اگه يه روز از من جداشي.....

مي دوني که بي تو من بي قرارم....

فکري بجز چشماي خيست ندارم....

تو مثل خورشيد مي موني واسه من....

نباشي سياه ميشه روزگارم.....

عاشق نبودي که ببيني چي کشيدم

ازاين تنهايي...تنهايي

نمي دوني تو که آخه

 چه سخته برام بي فردايي....بي فردايي

واسه قلب من...مي موني يا نه؟

بي تو ميميرم...مي دوني يا نه؟

مي دوني که بي تو ميميرم نباشي...

اگه با کس ديگه اي آشناشي....

من جز تو که ديگه کسي رو ندارم....

ميميرم اگه يه روز از من جداشي.....

مي دوني که باي تو من بي قرارم....

فکري بجز چشماي خيست ندارم....

تو مثل خورشيد مي موني واسه من....

نباشي سياه ميشه روزگارم.....

واسه قلب من...مي موني يا نه؟

بي تو ميميرم...مي دوني يا نه؟

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٤

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از مرز خوابش مي گذشت....

توي بالکن خونه ايستاده بود و به ستاره ها خيره شده بود.

باد ملايمي مي وزيد و سوز سردش روي گونه هاش گلهاي ريز قرمز مي کاشت.

دستشو زده بود زير چونش و چشم از ستاره ها بر نمي داشت.

.... و گهگاه هر کدومشون بهش چشمک مي زدن....ستاره ها با همه قشنگيشون واسش مهم نبودن چون اون داشت به ماه فکر مي کرد.

سردش شده بود...با خودش مي گفت :

اگه يکي از ته ته دلش اوني رو که دوست داره سه بار صدا کنه...اون مياد پيشش.پس از ته دلش سه بار اونو صدا کرد.

که ناگهان هواي اطرافش گرم شد و احساس کرد يکي شونه هاشو پوشونده.

ديگه سرد نبود...بدنش گرم گرم بود.

باورش نمي شد...که اون اومده بود کنارش.

از خوشحالي قلبش به شدت مي زد.

گفت:  سلام

-         سلام خوبي عزيزم....باز که غمگيني؟

-         نه چيزي نيست.

-         تو هيچ وقت چيزي از من پنهان نمي کني.

-         داشتم به فاصله زمين تا ماه فکر مي کردم.

-         اين که خيلي زياده.

-         آره درست مثل فاصله ميان من و تو.

-         .........................

-         پس چرا ساکتي؟ حرفي نمي زني؟

-         نمي دانم چه بگم.شايد حق با سهراب باشد. ....

          و عشق صداي فاصله هاست...صداي فاصله هايي که غرق ابهامند.

-         شايد تو راست مي گويي.اما.....

-         اما نداره...من هميشه با تو هستم.فقط کافي است چشمانت را ببندي و مرا صدا کني.من خودم را به تو مي رسانم.

-         ولي کاش تو مي توانستي.هميشه در کنارم باشي....تا حالا شده صبح که از خواب بلند ميشي...احساس کني يه چيزي گم کردي...يا احساس کني...خيلي تنهايي... و اوني رو که مي خواي در کنارت نيست آره شده؟

-         يه کم فکر کرد و گفت: اين احساس هر روز با منه.

و هر دوشون ساکت و آروم در کنار هم ايستادند و تا صبح به آسمان خيره شدند.....

خورشيد داشت از دل آسمون بيرون ميومد و هوا کم کم داشت روشن مي شد.يه صبح ديگه آغاز شد.

اما يه فرقي با بقيه روزهاي ديگه داشت.اونم اين بود که...وقتي چشماشونو باز کردن ديدن در کنارهم هستند و ديگه تنها نيستن.

و اون صبح بهترين صبحي بود که اونا در کنارهم بودن.

خورشيد طلوع کرد و اون رفت.و همينجور که دور ميشد...براش دست تکون مي داد و مي گفت:

تو ديگه تنها نيستي.من هميشه با تو هستم....تا هميشه...تا هميشه.

......و اون رفت و من دوباره تنها شدم.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

هميشه سرختر از سرخي شقايق باش

هميشه آينه باش و هميشه صادق باش

 

به راه عشق مرو ، مي روي اگر اي دوست

به پاس حرمت دلهاي پاک عاشق باش

 

در اين زمانه که در عشق هم رياکاري است

چون کوهکن مثل عاشقان لايق باش

 

اگر که خون به دلت کرده چشمه احساس

به باغ عاطفه ها پيرو شقايق باش

 

بخند بر غم عالم چو لاله وحشي

به آنچه کرده خدا قسمتت موافق باش

 

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

سلام بچه ها:

امشب يه شب بخصوصه.

امشب شب ميلاد اوني که من قد هرچي ستاره تو آسمون ، قد هرچي گل روي زمين ، قد دستاي گرم و مهربونش ، قد ...قد هر چي ..هر چي تو دنياست دوسش دارم.

مامان..مامان خوشکل و مهربرنم..مامان عزيزم...فداي دوتا چشماي قشنگت...قربون دستاي مهربونت...

تو دلم سبد سبد گلهاي سرخ و ميخک ....

مامانم دوست دارم تولدت مبارک....

 

تولدت مبارک

 

مادر عزيزم...چهل و دومين ميلادت مبارک.انشاالله هميشه سايت بالاي سرم باشه...هميشه زنده باشي و هيچ وقت غم و قصه تو دل بزرگت نشينه.

قربونت برم...فدات بشم....(از طرف سارا و سينا)

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤

 

I Love you

 

 

 

I wish there were more ways to say I love you

Sometimes, I can`t find the words that will tell

You how my love for you grows each day

Your brighten my every day, just seeing you

 

Maks me feel a flutter that only you can

Bring to my heart.

I hope you always kwon that I love you.

I wish ther were more ways to say I love you

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤

 

دوباره اشک، دوباره سحر، دوباره نگار

دوباره نرگس مست و دوباره چشم خمار

 

دلم گرفته از اين حرفهاي تکراري

و از تمام غزلهايي که مي شود تکرار

 

(حديث عشق) تو را کودکانه خواهم گفت

نه با پياله نه با می‌‌... که با خودت اين بار

 

عزيز ساده بگويم که دوستت دارم

تو را قسم به دل و داغ لاله دوست بدار

 

شب است و باز دلم مي کشد به سويت پر

به بال خاطره‌ي عشق تا شب ديدار

 

تو مثل قصه‌ي مادربزرگ شيريني

براي کودک قلبم بيا و خواب بيار

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤

 

اگر عاشق نیستی، پس که هستی؟

 لااقل عاشق خودت باش ....

 

 

خیلی زیبا بود . زیبایی اش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد. آن قدر زیبا بود که دلم نمی خواست  حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بردارم.چشم هایش آینه زندگی بود.سرشار از صداقت و یکرنگی.

احساس می کردم که او لیاقت داشتن همه چیز را دارد.

احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط بخاطر او  در

گردش و تکاپو هستند.

روح بزرگ و خدایی اش آن قدر زیبا و خواستنی بود  که نه تنها من، بلکه همه اطرافیان را بسوی خویش جذب می کرد. فقط کافی بود لبخند بزند.

اگر به خودش ایمان پیدا می کرد می توانست کوه ها را

جابه جا کند. در مقابل ایمان و اراده او هر کاری شدنی بود.

همه جنبه های او برایم دوست داشتنی بود.آن قدر در کنار

او بودن برایم لذت بخش بود که تمام غم و غصه هایم را

فراموش می کردم.در مقابل روح ملکوتی او حتی غم و

 غصه های بزرگ هم می توانست مانند یک امتحان کوچک

 و ساده زندگی باشد.اصلا ارزش او بیش از این بود که لحظه هایش را با ناراحتی های عادی روزمره ام غم انگیز کنم.

آغوش گرم و مهربان او می توانست پناه همه اطرافیان باشد.

روح یگانه و خلاق و بی انتهای او در قالب جسمی دوست

داشتنی در این دنیا نمایان شده بود.

و این فرشته زمینی تمام وجودم را از عشق خود لبریز

کرد و از آن زمان به بعد هر زمان که او را می بینم

بر لبانم " فتبارک ا... احسن الخالقین " جاری می شود.

به نظر من او ارزشمند ترین کسی است که هر روز در آینه

نصب روی دیوار اتاقم می بینم.آخر من عاشق کسی هستم

که هر موقع در آیینه نگاه می کنم با چشمانش به من سلام

می کند. دوستت دارم ای فرشته زمینی.

(مي دونم اين مطلب تکراري است اما لازم بود بعضي ها دوباره به خودشون بيان و باور کنن که وجود دارن و هستن.هر کسي لياقت تو رو نداره. تو هستي.تو وجود داري.تو نفس مي کشي.تو لياقت داشتن همه چيز رو داري.فقط خودت و باور کن.خود خودت و باور کن.تو هموني که فرشته ها به امر خدا جلوي پات تعظيم مي کنن.)

 

(تقديم به خواهر عزيزم نازنين

و تقديم به تمام اونايي که خودشونو فراموش کردن.)

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤

 

هرچي آرزوي خوب مال تو....

هرچي که خاطره داري مال من....

اون روزاي عاشقونه مال تو...

اين شباي بيقراري مال من....

منم و حسرت با تو گم شدن...

تويي و بدون من رها شدن...

آخر غربت دنياست مگه نه...

اول دوراهي آشنا شدن...

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشين بود

دل تو شکسته بودن همه قصه همين بود

مي تونستم با تو باشم

مثه سايه مثل رويا

اما بيدارم و بي تو ، مثه تو تنهاي تنها

(تقديم به تمام تنها هاي دنيا....)

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٤

 

مرا ببخش، آري با توام که در آينه نشسته اي و يکسره به من نگاه مي کني.مي دانم خيلي وقت است که به تو سر نزده ام. ديروز حتي نامت را فراموش کرده بودم.حالا آمده ام . مي خواهم خوب نگاهت کنم.بگذار من هم بدرون آينه بيايم.

چرا ابرها دور و برت را گرفته اند؟ دلم مي خواهد سفري تا نزديکي تو داشته باشم.مي خواهم آنقدر راه برم تا به انتهاي آينه برسم و کاسه ام را پر از حرفهاي روشن خدا کنم و برگردم.

چرا حرف نمي زني؟ حق داري مرا نشناسي.گوش مي کني...صداي قلبم گرفته است.مي بيني چه بر سرخود آورده ام؟ دستهايم مدتي است که بال هيچ پرنده اي را لمس نکرده و چشمانم ديگر قادر به ديدن غروب خورشيد نيست.همه چيز از دست رفته و من هيچ کاري نمي توانم انجام دهم.

حق داري لبخند نزني.من خيلي وقت است که با تو حرف نزدم.چيزهاي زيادي در دل دارم اما قدرت بيان در من مرده.هيچ وقت شاخه گل سرخي به تو هديه ندادم.تو در تمام اين مدت در کنارم بودي و براي گلهاي پيراهنم آواز خواندي.

گاهي که پنجره احساسم را باز مي کردم صدايت را گنگ و مبهم مي شنيدم.انگار مرا صدا مي کردي ، انگار مرا دعا مي کردي.

مرا ببخش! من هرگز با عشق به تو نگاه نکردم.من فقط ديگران را ديدم.من دير رسيدم، و نتوانستم براي آخرين مسافري که از جاده مي گذشت دست تکان دهم.وقتي کبوتر آمده بود من نبودم.وقتي عشق گلدانهاي خانه ام را سبز کرده بود من نبودم.وقتي تو براي تنهاييت نياز مند من بودي، من نبودم.

مرا ببخش! حق با توست.تو هر روز قبل از آفتاب مي آمدي و بالشم را با عطري که از فرشته ها گرفته بودي خوشبو مي کردي مي گفتي: بيدار شو دختر مهر...بيدار شو...

اما پلکهاي من چنان سنگين بود که نمي توانستم بيدار شوم.من راه مي رفتم...حرف مي زدم...گريه مي کردم....مي خنديدم...عاشق مي شدم...اما .....اما بيدار نبودم.

مرا ببخش من هيچ گاه به تو نگفتم که دوستت دارم. مي دانم دير شده...اما هنوز مي توانم با تو همسفر شوم....

اما انگار خيلي دير شده.

و ناگهان چه زود دير مي شود

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٤

 

اگر کتاب عاشقان را بخواني مرا در گرمترين و پرشورترين واژه ها خواهي يافت.من در واژه هايي زندگي مي کنم که عطر و بوي تو را دارد.

اگر دفترچه کودکان را ببيني در برگهايي سپيدي که هنوز حرفي ساکن نشده ، دل مرا حس خواهي کرد که هنوز ترا مي خواهد.

من نيز در برگها و غنچه ها و در قطرات باران ترا مي بينم که جامه اي از آسمان نيلگون پوشيده اي و من ترا در همه آهنگها و آواز ها مي شنوم.

ليلي در همه عمر جز نام تو چيزي نگفت و مجنون جز روي زيبا تو چيزي نديد.شيرين تويي که همه تلخي ها در دامن تو رنگ مي بازد و فرهاد شايد منم که هر روز نام ترا بر بيستون دلم حک مي کنم.

هرشب من و مهتاب بر بلندترين کوهستانها آتش روشن مي کنيم و ترا صدا مي زنيم. فاصله ميان من و تو بسيار است ولي آيا صدايمان از پيچک ستاره ها عبور مي کند و به تو مي رسد؟

زيباترين گلهاي شقايق را براي تو مي چينم.با محزون ترين ني لبک ها نام ترا مي نوازم و فانوس در دست زميني ترين جاده ها را پشت سر مي گذارم تا به اوج آسمان پانهم.

آيا دست مرا مي گيري؟

به نيلوفرها و پرندگان سپيد دريا مي گويم که شعرهايم را برايت بخوانند.به نسيم مي گويم عطر قلبم عطر به خانه تو بياورد....تو کجايي؟ روي يک موج شاداب يا در شيارهاي کهنه يک درخت؟ در نور ميوه هاي تابستاني يا در گريه هاي يک عاشق که از محبوب خود دور افتاده؟ يا در نور زيباي دستان يک فرشته هنگام ستايش . يا در درخشش يک بلور برف در بارش يک شب سرد زمستاني؟

اي مهربانترين مخلوقي که خداوند آفريد، اگر بوسه هايت به داد  اين تنها ترين نرسد جهان از عاشقانه ها خالي خواهد ماند.

پس بيا ...بيا و مرا در آغوش گرم خود گير که تنها پناه شقايقي تنهاست.

من منتظر مي مانم.

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤

 

ميگن که تو آسمون هر کس ستاره داره

ميگن که جشن عشق شباي پر ستاره

ببين ستاره من يه عمر چشم براهه

مثل من عاشق توست، عاشق يک نگاهه

يادت نره، يادت نره، يادت نره دوست دارم

يادت نره، يادت نره، يادت نره که من فقط تو رو دارم

با من بمون هميشه ، که بي تو بي ستارم

تو اين دنياي بزرگ فقط تو رو دوست دارم

فقط تو رو دوست دارم...فقط تو رو..فقط تو رو

فقط فقط فقط تو رو ...تو رو ..تو رو...تو رو....

تو..تو..تو...تو...تو...فقط تو رو دوست دارم

يادت نره دوست دارم ، يادت نره دوست دارم

يادت نره که قلبم هنوز طلسم توئه

دروازه و کليدش فقط به اسم توئه

دنياي من توئي تو...توئي تو

تو..تو...تو...تو...تو....

يادت نره، يادت نره، يادت نره دوست دارم

يادت نره، يادت نره، يادت نره که من فقط تو رو دارم

يادت نره...يادت نره.....

 

Yدوست دارمY

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤

 

چرا...چرا يکديگر را دوست نداشته باشيم؟ چرا از کنار گندم ها و گلها بي هيچ نگاهي و سلامي عبور کنيم؟ با اين همه باران پياپي و ابرهاي سرشار چرا تشنه بمانيم؟ چرا براي گنجشکهايي که از سفر آمده اند بوسه اي نفرستيم؟

چرا بر لبه آسمان نشينيم و عبور فرشتگان را از کنار بهشت نبينيم؟

به ساعت سفيدي که به ديوار تکيه داده نگاه کن! مي خواهد با تو حرف بزند.عقربه هايش برايت دست تکان مي دهند و تو را هر لحظه به سوي فردا دعوت مي کنند. راستي فردا چه نزديک است.اگر يک بار ديگر فرصت داشته باشم به کوچه ديروز بروم ، کنار تو مي ايستم و نامت را به همه ديوارهاي سنگي ياد مي دهم.کنار تو مي ايستم و انقدر نگاهت مي کنم تا آينه از رو برود.

چرا يکديگر را دوست نداشته باشيم ؟ پروانه ها و پنجره ها به ما مي گويند که بايد همواره شعر دوست داشتن را بسراييم. من تو را دوست دارم و مي دانم هر روز که ليموزاران و بلوطها از خواب بيدار مي شوند، سلام مرا که به عطر آفتاب آغشته است به تو مي رساند.

من تو را دوست دارم و صبح و شب تصوير تو را روي برگ هايي که در بهار زندگي مي کنند ببينم.من خوب مي دانم که آسمان و زمين دوست داشتن را از تو آموخته اند. از تو عاشق تر کسي را سراغ ندارم.افسوس که گاهي سنگم و گاهي شبنم ، گاه آنقدر از تو دورم که هيچ قاصدکي نمي تواند پيامت را به من برساند و گاه آننقدر به تو نزديکم که تپشهاي قلب بيقرارت را به روي سينه ام حس مي کنم...آنقدر نزديک که داغي بوسه هايت را بر روي گونه هايم حس مي کنم.....

اي که به ياد تو خوابهايم پر از تمشک و رنگين کمان است ، حتي اگر به اندازه يک سر سوزن دوستم داشته باشي ، هرگز از تو جدا نخواهم شد..هرگز...هرگز.

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤

 

دوست دارم هميشه اين که گناه نميشه

شب تا سحر بيداري تو فکرتم هميشه

مي خوام اينو بدوني بدون تو نميشه

دوست دارم ديوونه دلم اينو مي دونه

يه روز به هم مي رسيم

اين خط و ( _________ ) اين نشونه ( * )

از پيش چشمام نرو طاقت شو ندارم

اين دل و تنها نذار از تنهايي بيذارم

هر چي ميگي تو ، اونه دلم شده ديوونه

مي دوني که مي خوامت...بذار دنيا بدونه

دوست دارم ديوونه دلم اينو مي دونه

يه روز به هم مي رسيم

اين خط و ( _________ ) اين نشونه ( * )

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤

 

سلام دوستای خوبم.

اين نقاشی که می

بينيد:

اثر (ساراونکوک)

می باشد.بسيار قيمتی

است و در موزه های

بزرگ دنيا داره به

فروش می رسه

اميدوارم ازين اثر قيمتی

لذت ببريد.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤

 

گريه کن گريه قشنگه

گريه سهم دل تنگه

گريه کن گريه غروره

مرحم اين راه دوره

سر بده آواز هق‌هق

خالي کن دلي که تنگه

گريه کن گريه قشنگه

گريه قشنگه

گريه سهم دل تنگه

گريه کن گريه قشنگه

بذار پروانه احساس

دل تو بغل بگيره

بغض کهنه رو رها کن

تا دلت نفس بگيره

نکنه تنها بموني

دل به غصه ها بدوزي

تو بشي مثله ستاره

تو دل شبا بسوزي

گريه کن گريه قشنگه

گريه سهم دل تنگه

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤

 

سلام....(براي تو نوشتم)

ميدوني...خيلي ها وقتي وبلاگ مي نويسن...واسه اينه که حرفاي دلشونو بگن..درد ودل کنن...خالي بشن...يا بعضي ها نمي تونن دوست داشتن شونو بيان کنن...مي نويسن...يا بعضي ها دلشون شکسته از غم دوري مي نويسن .....بعضي ها تو دلشون انقده حرف دارررررررررررن...که نگو.

خيلي ها هم مثه من نمي دونن دوست داشتن و چطور بيان کنن...در قالب کلمه بيان مي کنن.هر چند عشق و دوست داشتن چيزي نيست که بشه با کلمه...با جمله ...يا هر چيز ديگه اي بيانش کرد...يه حسه...يه احساس قلبيه...يه جور..........يه جور.........نمي دونم...يه جور....ارتباط....شايدم يه جاده نامرئي که ما هر روز از اون جاده به قلب اوني که دوسش داريم سفر مي کنيم...و شايد اين روزي هزارون بار اين جاده رو طي کنيم.اما هيچ وقت خسته نشيم.من مي خوام اين راه رو انقدر برم...انقدر برم...که ديگه اسفالت اين جاده کنده بشه.چون قدم گذاشتن تو اين جاده...نه تنها آدمو خسته نمي کنه..بلکه آدم روحش تازه ميشه.منم آدمي نيستم که کم بيارم.تا روزي که جون تو بدنمه هي ميرم.......هي ميام.

شايد اين جوري بدونه که خيلي ‌خيلي.....خيلي دوسش دارم....

اگه مي خواي بدوني من چقدر دوست دارم...برو از خدا بپرس

برو از خدا بپرس.... از خود خودش بپرس

که من چقدر دوست دارم..

قد خودش دوست دارم...مثل خدا دوست دارم

عشق منو باور کن...حرف منو باور کن

حقيفت صداي قلب منو باور کن

براي ابراز عشق اندازه اي نداشتم

اگر کردم جسارت من چاره اي نداشتم

***من که هر آنچه داشتم...اول ره گذاشتم***

***حال براي چون تويي....اگر که لايقم بگو***

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤

 

وقتي که تنگ غروب بارون به شيشه مي زنه

همه غصه هاي دنيا توي سينه منه

توي قطره هاي بارون ميشکنه بغض صدام

ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نمي خوام

پشت اين پنجره مي شينم و آواز مي خونم

منتظر واسه رسيدنت تو بارون مي مونم

زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره

منم عاشق ترم انگار وقتي بارون مي باره

بعضي وقتا که مياي سر روي شونم مي ذاري

تموم غصه هارو از دل من بر ميداري

اما اين فقط يه خواب، خواب پشت پنجره

وقت بيداري بازم..غم ميشينه تو هنجره

 

 

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤

 

ماه چه زيبا بود .....

و .... شب گيسوانش را... آرام شانه مي زد ....

و تو ....

بر پلک هاي چشمانم مي زيستي

و من .....

به حرمت تو، تمام شب را بيدار بودم

که اگر پلک مي زدم

تو ..... پرواز مي کردي و من .....!

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤